تبليغاتX
الکترا
 

 

یه روز تو یه دشت بزرگ یه اردک زندگی می کرد یه موش کور و یه خر . شاید بگین این سه تا هیچ ربطی به هم ندارن ولی من بهت می گم خفه شو و گوش کن . این سه تا تنها بودن پر از غم و غصه . اردکه یه ترمی بود نمی یومد دانشگاه . خر عاشق شده بود بد جور .موش کور هم تو دانشگاه تنکابن نمایش می خووند . هنوز نیومده بود این ور. وقتی اردک وارد دانشگاه شده بود خر تو کار آب غوره بود چون عاشق شده بود اردکه یه دهن داشتو یه خنده. شبا می شست تا سه و چهار نصفه شب با خر اینترنتی دردودل می کرد . اینجوری شد که خر و اردکه با هم دوست شدن اما هنوز موش کور تنها بود و امین موفق (یکی از بچه های دانشگاه .... کاش می دیدیش ) عاشقش شده بود. موش کور به هر دری می زد تا با اردکه دوس شه اما امان از ازدک زیادی مالیخولیایی بود یه جورایی فقط خره درکش می کرد اوونم چوون  حسابی خرر بود . بالاخره روزگار دست این سه نفرو گذاشت تو دست هم ... حالا دیگه دنیاشون شده هم ....

دوستیه این سه تا نا گسستنیه .. درسته گاهی اووقات خر خریت می کنه اردکه مگ مگ می کنه .. موش کوور ساز مخالف می زنه.. اما سه تاشون بد جووری خراب همن ...

دنیاشون باهم دیگه معنی می شه .. گریه شون با همه .. خنده شون با همه . با اینکه سه تایی شون با همن اما از هفت آسمون یه ستاره هم ندارن . لباشون پر از خنده اس اما تو دلشوون .....

امان از رووزگار لعنتی .دلمون کپک زده واسه یه شادیه حسابی که توش کسی نباشه بگه چرا بلند می خندین ؟

که توش کسی نباشه بیاد بگه : جایی تو قلب شما نیس چون همدیگرو دارید ... امشب اردکه خوونه خره ست . اما جای موش کور خیلی خالیه چرا که خاننوومه تناردیه (مامانه موش کور) اجازه نمی ده با خره و اردکه باشه .حالا دیدی تو هفت آسمون یه ستاره هم ندارن ......

حالا اگه جرات داری بگو این سه تا ربطی به هم ندارن

 

                                                                                من خرم واینو من نوشتم شاید اینجووری نشناسین اهالیه جنگل بهم می گن محیا چون هیشکی نمی دوونه من خرم . اردکه رو مینا صدا می زنن . موش کوورم بعضی اوقات اعظم بعضی اوقاتم سارا................... شب خوش برو حالشو ببر

+ نوشته شده در  88/09/02ساعت 23:25  توسط مینا  | 

 

یکی بود یکی نبود...نه زمین بود نه آسمون...نه هوا،نه آب...هیچی هیچی 

یه خدا بود تنهای تنها...تنها توی خلأ..توی جایی که هیچکس ندیده...خدا بودوتنهایی...خدای قصه  ی ما تو فکربود،تو فکرچی؟؟؟

توفکر یه سقف نبود...سقف و میخواست چیکارکنه وقتی نه آب بودو نه بارون...خدای ما زمین میخواست...یه زمین که از اون بالا بهش نگاه کنه...زمین وساخت...زمین ما خالی بود خالی ..فکر کنم هفت روز کشید خدای قصه ی ما از اون بالا نگاه میکرد...یه چیزی انگار کم بود....زمین ما آماده بود اما یه چیزیش کم بود...خدا نشست فکرکرد...

یه موجوداومد که راه میرفت...دست داشت و پا اما حیوون نبود...فکری کرد اسمش و گذاشت آدم...خدا نگاه کرد از همه چی دوتا بود...حوا اومد...

خدای ما اون بالا بود نگاه میکرد....زندگی شروع شد...زمین کنده شد...درختها سایبون شد....بچه اومد....

یه دفعه همه چی خراب شد....خون رو زمین جاری شد...اولین انسان کشته شد...

قبیله ها درست شدن...بزرگ شدن...ده اومد روستا اومد...شهرهابزرگ شد....خدای قصه ی ما از اون بالا نگاه میکرد...بعضی وقتها می خندید اما بیشتر ساکت بود....نگاه میکرد به موجودهای دوپا...هیچ کس اونو ندیده بود اما بعضی وقتها بعضی از اون موجودهای دوپا باهاش حرف میزدن..

خدای قصه ما بعضی وقتها گوشهاش. محکم میگرفت آخه از اون پایین روی زمین صداهای عجیب میومد...صدای انفجار...بامب بامب...

خیلی از موجودهای دوپا مردن...خدا اون بالا گریه میکرد...

گذشت و گذشت زمین دیگه اون شکلی نبود...خدا اون بالا...فکر میکرد،این موجودای دوپا چیکار میکنن؟؟

این زمین که مال اونهاست!!!وقتی میشه شاد بود .....

یه دختر کوچولو رو زمین پیداش شد...با موهای مشکی ...دست و پای کپلی شاد شاد

خدای قصه ی ما محو تماشاش شده بود....

دختره نقاشی میکشید میگرفت رو به آسمون...با صدای بلند میگفت اینو واسه تو کشیدم...خدای قصه ما نگاه میکرد به اطراف میدید هیچکس نیست به جز اون....بعدبه خودش میگفت یعنی بامنه؟؟؟

یه شب دخترک دستاشو زد به هم پای پنجره نشست و با چشمای سیاه گردش خیره شد به آسمونو گفت:سلام...

صبر کرد.....

خدای قصه ما نگاش میکرد....

گفت:من امروز ناراحتم....نمیپرسی چرا؟؟؟

خدا ازاون بالا نگاش میکرد....

گفت:تو میدونی که تنها دوستمی و من دوست دارم؟

.......

عیب نداره که من میخوام بیام پیش تو...اما مامانی چی؟اون زیادی گریه میکنه

توکه میدونی؟؟؟(دخترک صداشو آورد پایین و انگار که میخواد در گوش خدا بگه)...گفت:من یه گردوی کوچولو تو سرم پیدا شده(میخندد)

یه کاری کن مامانی گریه نکنه.....شب بخیر

خدای قصه ما دخترک و خیلی دوست داشت...امافردا صبح دخترک دیگه به خدای قصه ما سلام نکرد...فقط یه نقاشی کشیده بود...یه قلب گنده که توش نوشته بود(خدا...مامانی...بابایی...دوست خوبم پسرک موفرفری)

خدای قصه ما ازجاش پرید...هنوز تنها بود...فقط زمین بود...و خدای قصه ما عشق را آفرید

خدا هنوزم بعضی وقتها گوشهاشو میگیره....بامب بامب

اما خدای قصه ما از عشق زمینی هاش لذت میبره....

شاید هنوزم توفکرباشه...اگه اینبار بپره چی واسه زمینیهاش هدیه داره؟؟؟؟

 

                                                                          (مینا فرح نیا)

 

 

+ نوشته شده در  88/06/19ساعت 20:8  توسط مینا  | 

سلام...

البته اگه این سلام مثل سلام همه ی آدما بی طمع نباشه...

احمد شاملو میگه:نیش نیزه ای بر پاره ی جگرم از بوسه های شما مستی بخش تر بود چرا که به هرسلام و درود شما منقارکرکسی را بر جگرگاه خود احساس کردم...با شما هرگزمرا پیوندی نبوده است...

دیگه هیچکس نمیتونه این دنیا رو عوض کنه...حتی گودو...انتظار بی فایده ست...

میلیونها آدم عین هم...به نظرتون اگه گودو بیاد ما مثل اون میشیم یا اون مثل ما؟؟؟؟

خیلی ها اومدن و رفتن ما هم هیچ اعتنایی نکردیم...

شاید گودو هم اومده و رفته...یا شاید مثل ما آدما شده...پس ما منتظر چی هستیم....؟؟؟

یه منجی؟واسه نجات چی؟؟؟دنیایی که خودمون ساختیم؟؟؟؟

ما این دنیاروخواستیم و انتخاب کردیم...پس واسه چی خودمون تغییرش نمیدیم؟؟؟

منتظریم یکی دیگه بیاد و بهمون دیکته کنه؟؟؟و اگه نیومدچی؟؟؟

اگه نیومد ما باز هم به ساختن دنیای بی رحممون ادامه میدیم...انقدر خراب میکنیم تا دیگه هیچ چیز وجود نداشته باشه و توی خلاء زندگی میکنیم...چه جالب!!! زندگی توی دنیایی که آدما با هم غریبن و واسه هیچی زندگی میکنن!!حتی تصورش وحشتناکه....

وما یاز هم امیدداریم گودو میاد...گودو میادوافکاروعوض میکنه...دنیارو قشنگ میکنه...

توی تاریکی به هم نگاه و میکنیم و از نور واسه هم میگیم..((اگه نور بیا دنیامون عوض میشه))....

چرایکی نیست بگه ما خودمون پشت به نوروایسادیم.....

پس هیچی....اینم از دنیای ما.......

 

روزی مادوباره کبوترهایمان را پیداخواهیم کرد

ومهربانی دست زیبایی راخواهدگرفت.

روزی که کمترین سرود بوسه است

وهرانسان

برای هرانسان برادریست

روزی که دیگردرهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه ییست وقلب برای زندگی بس است.

روزی که معنای هرسخن دوست داشتن است

تاتوبه خاطرآخرین حرف دنبال سخن نگردی..

روزی که آهنگ هر حرف زندگیست..

روزی که هرلب ترانه ایست

تاکمترین سرود بوسه باشد...

و من آنروز را انتظار میکشم

حتی روزی که دیگر نباشم.....

                                                    (احمدشاملو)

 

+ نوشته شده در  88/01/28ساعت 12:40  توسط مینا  | 

چقدر ما آدما خود خواه شدیم.....

بعضی اوقات چقدردلم واسه خودم تنگ میشه....کاش میشد همه آدما مثل خودشونو پیدا کنن اونوقت دبگه هبچ آدمی رو زمین تنها نمیموند....آخه نمیشه ما هر کسی رو مثل خودمون کنیم...اینجوری دیگه اون خودش نیست....

اگرم بشه کلی وقت میبره...دیگه نه تو اون آدم سابقی نه اون....تازه معلوم نمیشه بالاخره تو اونو مثل خودت کردی یا اون تورو مثل خودش کرده....

چقدر سخته ارتباط با آدمایی که حتی نمیدونی چی میخوان ازت......

ما سعی میکنیم تا جایی که میتونیم تنها نمونیم...اما ما تو اوج ارتباطامونم تنهاییم....

کاش نیاز به آدما وجود نداشت...اونوقت آدما به خاطر دیگری باهم میموندن نه به خاطرخودشون......ارتبط به معنای خودش هم قشنکه...اما ما با خودخواهی قاطیش میکنیم...سعی کنیم از خودش٬ و از واژه قشنگش لذت ببریم...ارتباط بدون خودخواهی.. ارتباط در معنای کنار هم بودن...با هم بودن....

به خودمون نگاه کنیم....دیگه هیچکس خودش نیست

+ نوشته شده در  88/01/19ساعت 9:37  توسط مینا  | 

آدم برفي ۱

پسرك،آدم برفي را فراموش كرده بود

كه به يك باره برف تابستاني شروع

به باريدن كرد.

آدم برفي ۲

پسرك هويج را روي ميز آشپزخانه گذاشت.

بو كشيد:بازم سوپ؟!

مادر به هويج نگاه كرد:از كجا آوردي؟

پسرك پشت ميز نشست:از تو صورت آدم برفي.

تكه ايي نان كند:امروز سوپ مون هويج ام داره.

و آن را در دهان گذاشت.

زن هويج را برداشت.آن را شست.

همان طور كه آن را در ظرف سوپ رنده مي كرد،

گفت:چه آدم برفي ي سخاوتمندي!!

آدم برفي ۳

دخترك دست به شكم آدم برفي كشيد:ميدونم تو هم مثل من

خيلي وقته كه يه سيب قرمز گنده نخوردي.

نگاهي به اطرافش كرد.هويج را از توي صورت آدم برفي در آورد.

به آن گاز كوچكي زد و آن را در جيبش گذاشت.

سرش را پايين انداخت:اين جوري نگام نكن.خجالت مي كشم.

لب ور چيد:خوب يه كم زشت شدي.

لبخند زد:به ات قول مي دم من كه برم يه آدم خوب پيدا مي شه

كه يه دونه هويج تو صورتت بذاره.

به دور و برش نگاه كرد.كسي را نديد. شانه بالا انداخت.

دست در جيب كرد و هويج را فشار داد:حتمن يكي مي آد.

دختر كه دور شد،يكي از گردو ها كه جاي چشم آدم برفي بود

از جايش بيرون آمد و روي زمين افتاد.

+ نوشته شده در  88/01/15ساعت 21:37  توسط مینا  | 

 

سنگ و شیشه

سنگ از کمان پسرک رها شد.

به سینه ی شیشه خورد.آن را شکست.

کنار خورده های آن نشست.

شیشه که صد پاره شده بود نالید:خدایا شکرت.

سنگ با تعجب گفت:خدایا شکرت!؟

شیشه،شکسته بسته گفت:وقتی که تنها باشی همنشینی

 با سنگ ام موهبتی ست.

 

+ نوشته شده در  87/12/27ساعت 16:59  توسط مینا  | 

 بهانه....ما آدما واسه زنده بودن هم دنبال بهانه ایم...اگه بهانه نباشه اصلا زندگی نمیکنیم.

اگه بهونه ای نباشه ما به هم زنگ نمیزنیم..با هم حرف نمیزنیم...به هم نگاه نمیکنیم...به هم لبخند نمیزنیم..عاشق نمیشیم...زندگی چقدر بهانه های مختلف داره!!!

ما حتی گاهی اوقات مینوشیم به بهانه ی سلامتی اونی که دوستش داریم...چرا اینجوریه؟؟؟...چرا ما اگه بهانه نداشته باشیم جواب آدمارو هم نمیدیم...!!

بیا و بهانه دست آدما نده..ببین واسه ی توئه که زنده اند!!

زندگی میگذره...روز..شب..ماه..سال!! و ما بزرگ و بزرگ و بزرگتر میشیم و ذهن و قلبمون کهنه و کهنه و کهنه تر...ذهن های کهنه قشنگی خودشونو دارن و ذهن های نو قشنگی خودشون..

ذهن و دل یه نوزاد واسه این قشنگه که توش هیچی نیست..حتی یه خاطره!!ذهن ودل یه پیرمرد واسه این قشنگه که توش پراز زخم و خاطره ست..خاطره هایی که فقط و فقط مال خودشه..

یه دفعه سوار تاکسی شدم یه پیرمردی بود...آه کشیدم...گفت:چرا آه میکشی؟؟

گفتم:خسته ام..

گفت:ازچی؟

گفتم:از زندگی..

گفت:تو که خیلی جوونی..من همسن تو بودم عاشق زندگی بودم..

گفتم:بهونه داشتید واسه زندگی؟...واسه عاشق زندگی بودن؟؟؟

گفت:بذار واست تعریف کنم..من شانزده سالم بود..عاشق یه دختری شدم..همه ی شب و روزم همه ی ساعتها و ثانیه های زندگیم شده بود...میمردم واسش...

گفتم:اون چی؟واستون میمرد؟

گفت:آره...میمردیم واسه هم..گفتم بریم خواستگاری...تحقیق کردن گفتن دختر خوبی نیست..اما من عاشق بودم..خوب وبد واسم معنی نداشت

گفتم: پس چیکار کردین؟

گفت:جنگیدم..

گفتم: پیروز شدید؟

گفت: پیروزی تو عاشقی معنی نداره..اینو وقتی شکست خوردم فهمیدم...خودمو به آب و آتیش زدم بهش برسم...اما اون میگفت:آدم واسه بهم رسیدن نباید بجنگه....رفت...منم رفتم...همدیگه رو گم کردیم..

اما هنوز که هنوز عاشقشم..حتی اگه چشم بهم میزنم به عشق اونه...عاشقشم میفهمی؟؟

گفتم:نه

گفت:چون عاشق نبودی...

گفتم:دنبالش نگشتید؟؟؟

گفت:چرا پیداشم کردم...ازدواج کرد...منم ازدواج کردم...اما هنوزم عاشقیم...از زندگی خسته نباش دخترجون...بذار تا زنده ای زندگی کنی و لذت ببری..عاشق باش...به سلامت..کرایه هم مهمون من...

پیاده شدم و همینطور اشک ریختم به اینکه

                     دیگه دل مثل قدیم عاشق وشیدا نمیشه...تو کتابم دیگه اینجورچیزا بیدا نمیشه

        دنیا زندون شده نه عشق نه امید....برهوتی شده دنیا که تا چش کار میکنه مرده ست وگور

تا زنده ای زندگی کن.......

                                                              (مینا فرح نیا)

+ نوشته شده در  87/12/24ساعت 22:57  توسط مینا  | 

براي ِ زيستن دو قلب لازم است
قلبي که دوست بدارد، قلبي که دوست‌اش بدارند
قلبي که هديه کند، قلبي که بپذيرد
قلبي که بگويد، قلبي که جواب بگويد
قلبي براي ِ من، قلبي براي ِ انساني که من مي‌خواهم
تا انسان را در کنار ِ خود حس کنم.


انساني که مرا بگزيند
انساني که من او را بگزينم،
انساني که به دست‌هاي ِ من نگاه کند
انساني که به دست‌هاي‌اش نگاه کنم،
انساني در کنار ِ من
تا به دست‌هاي ِ انسان‌ها نگاه کنيم،
انساني در کنارم، آينه‌ئي در کنارم
تا در او بخندم، تا در او بگريم...

(کاری نداره ساده ست....

باید به گونه ای بود که همه ی آدم ها رو از صمیم قلب دوست داشت...)

+ نوشته شده در  87/12/24ساعت 14:29  توسط مینا  | 

 

عشق را از ماهی بیاموز که چه بی پایان آب را پراز بوسه های بی پاسخ میکند....

 

دچاریعنی عاشق..

وفکرکن که چه تنهاست اگرماهی کوچک

دچارآبی بی کران باشد...(سهراب)

 

 

+ نوشته شده در  87/12/21ساعت 10:39  توسط مینا  | 

در روشنایی صدایت زدم...

                                                         باقلبم..نگاهم..همه ی وجودم

به چه می اندیشی نازنینم......

                                        نگاه کن..من اینجا هستم..کنارت هستم

 قلبم صدایت زد نشنیدی...

                            نگاهم نگاهت کرد ندیدی...

قلبم لرزید....

صدایم لرزید ... همه ی وجودم

اما اعتنایی نکردی

گذشتی از کنارم...

                          بی اعتنا بی پاسخ..بی جواب

من بر درگاهت افتادم..گریستم...

 اما گذشتی بی اعتنا

واینک من

                    در تاریکی در جستجوی قدم هایت....

چگونه تو را بیابم؟؟؟

من در روشن ترین شبهایم تو را از دست دادم

حال چگونه در تاریک ترین شبهای دلم تو را خواهم یافت؟؟؟؟

صدایت میزدم..نمی شنیدی..

           نگاهت می کردم نمیدیدی...

چگونه حس می کردم که هستی؟؟؟؟

من چقدر غمگینم....من چقدر تنهایم...

                                                             (مینا فرح نیا)

 

+ نوشته شده در  87/03/21ساعت 23:19  توسط مینا  | 

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن٬جامه مدر هیچ نگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ نگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ نگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می باش چنین زیر و زبر٬هیچ نگو

گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ نگو

گغتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ نگو

                                                           (مولانا)....

+ نوشته شده در  87/03/15ساعت 11:27  توسط مینا  | 

تکرار..تکرار..تکرار

صبح با طلوع آفتاب متوجه میشیم صبح شده٬شب با غروب آفتاب متوجه میشیم شب شده...

صبح کار میکنی..فعالی...درس می خونی...اما شب٬خسته.. بی حوصله..باید بخوابم

استراحت کنم..

اگه می دونستیم دنیا اینقدر تکراریه هیچ کدوممون نمی خواستیم که بیایم..

امید رفته..عشق نیست.. فقط می خوریم٬می نوشیم..و بعضی مواقع کشف می کنیم..

احمد خوب می گفت: دیگه شب مرواری دوزون نمیشه..آسمون شبها چراغون نمیشه..دیگه دل مثل قدیم عاشق و شیدا نمیشه..تو کتابم دیگه اونجور چیزا پیدا نمیشه..

عشق ها کوچیک شده.. زیاد شده..بی دوام شده

از یه اتفاق کوچیک شروع میشه..با یه اتفاق دیگه تموم میشه.. و حالا تجربه ی بعدی٬باید تجربه کنم.. آخه مگه میشه عشق رو صدها بار تجربه کرد؟؟؟؟؟

شایدم بشه..من خبر ندارم..

با اتفاقای خیلی کوچیک شاد میشیم.. با بعدی غمگین...

عجب دنیایی شده...........

وقتی می خندی واسه مردم عجیبه...به چی می خنده؟؟ چقدر سر خوشه.....خودمونم نمی دونیم به چی.. اما می خندیم.....

تا کی قرار تکرار بشه؟؟؟؟؟؟؟چرا تکرار میشه؟؟

+ نوشته شده در  87/03/12ساعت 20:40  توسط مینا  | 
 

زمین:من عاشقت شدم...

آسمان:عاشق من؟؟؟

زمین:آره عاشقت شدم...(مکث)..رنگ آبی خیلی بهت میاد..دیشب که نگاهت می کردم.. از اینکه رو تنت پر از پولک بود حسودیم میشد..

آسمان:دیوونه شدی؟

زمین:آره...خوشحالم وقتی دلت می گیره و گریه می کنی٬ تمام اشکهات میریزه رو تن من..

آسمان:ما خیلی از هم دوریم... من آسمونم٬ تو زمین...همیشه وقتی می خوان بگن یکی به یکی نمی تونه برسه میگن راهشون یکی نیست٬زمین و آسمونن...

زمین:واسه اینکه بهت نمی رسم همیشه عاشقت میمونم...

آسمان:چقدر خشک و خشن شدی...

زمین:از آدما خستم...دوست داشتم مثل تو بودم..ستاره ها تو قلبت زندگی میکنن..پرنده ها تو ارتفاعت اوج میگیرن..ابرها کنارتن..اما من....

آسمان:اگه تو نبودی منم نبودم.... اگه زمین نباشه آسمون معنی نداره...من همیشه با تو هستم..

زمین:با سینه ریز زرینت بهم بتاب بذار گرمات رو حس کنم...با بارونت بر من ببار بذار لطافتت رو حس کنم..با ستاره هات بهم چشمک بزن بذار حس کنم بهم فکر میکنی.. زیاد ابری نباش که دلم بگیره...

آسمان:اما وقتی ابری میشم..می تونم داد بزنم بگم دوست دارم.... تو واسم چیکار میکی؟

زمین:تا ابد کنارت میمونم...

آسمان:اما تا چندین سال دیگه از بین میری....

زمین:(سکوت و خاموش)

آسمان:آخه من آسمانم..تو زمین

                                                      (مینا)

 

+ نوشته شده در  87/03/05ساعت 23:34  توسط مینا  | 

 

چند سال پیش در جریان بازیهای پارالمپیک(المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دو 100 متر، پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.

همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم، آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بر دارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشیدند تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود.

ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد.این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد.

یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی)بود خم شد و دختر جوان را بوسید و گفت:این دردت رو تسکین می ده.

سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند.

در واقع همه آنها اول شدند.تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنها کف زدند.....

+ نوشته شده در  87/02/27ساعت 0:15  توسط مینا  | 
پسرک چوبی٬ عاشق دختر کبریتی شده بود و خیلی هم دوستش داشت

از هیکل قشنگش خوشش می اومد

و با خودش فکر می کرد که اون چه پر شور و حرارته.

ولی مگه ممکنه یه شعله برای یه تیکه چوب و یه کبریت روشن بمونه؟؟؟

آخرش این شعله کار خودش رو می کنه.

همونطور که پسرک قصه ی ما رو سوزوند....

                                                                      (تیم برتون)........

+ نوشته شده در  87/02/25ساعت 22:43  توسط مینا  | 
کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد

                          و با یاد کوههای پر برف قفقازخود را سرگرم کند؟

یا تیغ گرسنگی را

                          با یاد سفره های رنگین کُنْد کند؟

یا برهنه در برف دی ماه فرو غلتد و به آفتاب تموز بیاندیشد؟

نه٬ هیچ کس

هیچ کس چنین خطری را

                                به چونان خاطره ای تاب نیاورد

از آنکه

                     خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست

                    بلکه صد چندان بر زشتی آنها می افزاید......

+ نوشته شده در  87/02/24ساعت 20:44  توسط مینا  | 

کاش به اطرافمون هم نگاه کنیم...

کودک:خانم یه فال بخر تو رو خدا.. جان بچه هات

زن:برو اونور بچه جون

کودک:خانم تورو قرآن... به خدا گشنمه

زن:اه ه ه ...میگم برو اونور.. کنه...نمی خوام

چرا ازش نمی پرسی چرا کنه میشی.. چرا اینقدر اصرار داری.. نپرسیدی اما من پرسیدم.. گریه کرد

کودک:آخه پول ندارم.. مامانم مریضه

-:بابات چی؟

کودک:مرده

-:چندتا بچه هستین؟

کودک:هفت تا

-:تو دیگه مرد شدی نباید اینطوری گریه کنی

کودک:من مرد نیستم.. اگه مرد بودم می تونستم یه کاری بکنم،که آبجیام مجبور نشن تا دیر وقت کار کنن

زندگی چیست؟ دلم می خواست دنیا رنگ دیگر بود،خدا با بنده هایش مهربانتر بود،از این بیچاره مردم یاد می کرد

چه شیرین است وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد

دلم می خواست دنیا خانه ی مهر و محبت بود...(فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  87/02/23ساعت 21:24  توسط مینا  | 

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد......(حمید مصدق)

من و تو با هم می شیم ما.. نمیشه من بخوام تو رو عوض کنم و تو بخوای من و عوض کنی.. من و همونطور که هستم پذیرا باش.. من اگر ما نشوم تنهایم تو اگر ما نشوی خودتی..پس چطور من و تو ما شویم؟؟

نذار خودخواهی هامون مانع از کنار هم بودنمون بشه،بذار حس کنم که هستی، بخواه حس کنی که هستم

تو تنهایی من و کنارت از یاد نبر و نذار تو تنهایی تو رو کنارم از یاد ببرم..

لذت کنار هم بودن رو با بچه بازی از بین نبر... بذار حس کنم که هستی و بخواه که حس کنی که هستم

سخت تنهایی!!!!! می تونی تحمل کنی؟؟

هیچ کس نمی تونه.. ورنه ضرورت کنار هم بودن برای چیه؟؟ چرا ما ادما وقتی مسیری رو به اشتباه می ریم در پی جبرانش نیستیم... همش دنبال مقصر می گردیم..به جای اینکه در پی عوض کردن دیگران باشیم.. چرا خودمون رو عوض نکنیم...

بذار حس کنم که هستی.......

+ نوشته شده در  87/02/20ساعت 12:4  توسط مینا  | 

مسافر کوچولو:تو دیگه کی هستی؟

روباه:من یه روباه ام.

مسافر کوچولو:با من بازی می کنی؟

روباه:نه نمی تونم..آخه تو هنوز منو اهلی نکردی که!!!!

مسافر کوچولو:اهلی کردن یعنی چی؟!!

روباه:یه چیزیه که دیگه پاک فراموش شده..معنی اش ایجاد علاقه کردن.. تو الآن برای من یه پسربچه ای مثل صدهزار پسربچه دیگه..و من هم برای تو یه روباه ام مثل صد هزار روباه دیگه..اما اگه منو اهلی کردی٬ میون همه عالم تو برای من موجود یگانه ای می شی و من هم برای تو...

مسافر کوچولو:اما من وقت ندارم تو رو اهلی کنم باید برم و از خیلی چیزا سر در بیارم..

روباه:آدم فقط از چیزایی که اهلی می کنه سر در میاره!انسانها دیگه برای سر در آوردن از چیزا وقت ندارن.. همه چیزو همین جوری حاضر و آماده می خرن٬ اما چون جایی نیست که دوست معامله کنن

                           آدمها موندن بی دوست!!!!                          

+ نوشته شده در  87/02/19ساعت 11:13  توسط مینا  | 
 

بعضی اوقات میشه که ما آدما واقعآ دلمون می خواد تنها باشیم...

اما بر عکس اونروز هرچی دوست و آشنا و خاله خانباجیه پیداشون میشه..

و یه روزایی هم هست که واقعآ به یکی احتیاج داریم..یه هم صحبت.. اما انگار اونروز همه ی بشریت دست به دست هم دادن که بگن الوداع..

اصلآ یه سوأل خیلی پیچیده تو ذهن منه.. اینکه فرمان اومدن اشک رو دل میده یا عقل؟

کدومشون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه عقل بده پس احساسش کو..آخه عقل و احساس با هم یه جا جمع نمیشن

واگه دل بده..که آخه ربطی به اون نداره.. همه ی فرمانهای بدن رو عقل میده...

میشه اینجوری تصور کرد که وقتی دل میگیره..عقل به چشم فرمان میده که اشک رو سرازیر کن..بعد چشم می گه واسه چی؟ عقل:مگه نمیبینی یه عضو بدن غصه داره!! باید تسکینش بدم..

و یا حتی میشه اینجوری تصور کرد.. که:دل از دست این عقل که بیخودی تو هر مسئله ای دخالت میکنه عصبانی میشه و به جون هم می افتن(جدال عقل و احساس) عقل هم از فرط عصبانیت غرق در عرق میشه و به چشم که نزدیک ترین عضویه که به بیرون راه داره فرمان میده که این آبها رو بگیر بریز بیرون تا همه جا رو آب بر نداشته.....

خلاصه که اصلآ نمیشه گفت کدومشون.....

به نظر من همه آدما دلشون رو بیشتر دوست دارن.. چون بیخودی ادعا نمی کنه.. درسته خیلی ساده ست اما... اما عقل فقط ادعا داره و فکر می کنه خیلی حالیشه...اما همه می فهمن که مغروره..ولی اکثر ما آدما خودمون رو گول می زنیم و به حرفش گوش می دیم..البته نا گفته نماند بعضی جاها خدایی راست میگه....

                                                                                  (مینا فرح نیا)

+ نوشته شده در  87/02/11ساعت 20:14  توسط مینا  |